دیده ی بی تاب
شاخه ی یاس دلم را چیدو رفت اشک بر قاب نگاهم خشکید دست در دست رقیب خندیدو رفت خنجر خاطره ها تیز شدند همه را بر دل من کوبیدو رفت اشک هایم به هم زنجیر است او همه زخم هایم دیدو رفت؟ باغچه ی عشق چه پر گل شده بود همه بر داغ دلم خشکیدو رفت. ابرها میان منو او ............ دیوار بی انتهاست هر شب به شوق دیدنش چشم باز میکنم بال های دلم بستست...........پس او کجاست هر فجر خورشید میکشدم به تیغ نور نور گشته ام ز تیغ ..........ماه من کجاست. لبهای سبز من دیریست پژمردست. زمین چشمانم ز اشک سیرابست. هوای دلم ز ابر بی تابست. چه زود گذشت و چه دیر فهمیدم. او به سویم آمدو عشق من تو را دیدم...... ماه آرام دل آسمان را تسخیر می کند و ابرها پیشانی ماه را می نوازند. چشم های آمان تک تک گشوده می شوندو می درخشند و من باز تنهابر روی صندلی چوبی پیر که با هر تکان ناله ی زوال سر می دهد به رخ ماه که در حوض دلم افتاده می نگرم. باز تنهایم............. باز شبست.......... و باز بی تابم. خاطره ها آرام آرام میان تنم می دوندو به سرم تلنگر می زنند. چشم هایم تلالوء چشم هایش را می بیند و دست هایم گرمی دستانش را می خواند و من باز غرقم میان اشکانم. نفسم میان راهروی گلو گیر می کند و پنجه ی بغض ثانیه ثانیه قویتر می شود..... مگر من چه خواستم که این نصیبم شد. من دلم را به پاکی نگاه عشق سپردم و به سلام چشمانش تعظیم کردم ..... و نمی دانستم که او چه بی رحمست. نگاه چه ساده می لغزد و عشق چه جدی سرا پایت را فرا می گیرد. نگاه عشق را متولد میکند و شعله ی عشق فرایت میگیرد و بی چشم هایش چه زندگی بی معنیست. شیرین بود لحظه ی دیدار و زلالی چشمان عشق. اما گاهی دل ها زیبایی این زلالی را دوام نمی آورند. مگر میشود این چنین راحت از کنار این هدیه ی الهی گذشت.... عشق با مرگ گلاویز شده عقل دست به خنجر برده و دلم در ته آن کوچه ی بن بست بلند چاک چاک نگاهی گشته دست دل بر سر زخم پای عقل بر سر دل جانم آرام و روان می چکد از روزنه اش تن عشق بی حس است خاطره زرد شده نفسش تنگ شده و همه آدم ها ز پس پرده ی عقل مرا می خوانند دست هایش خستست موها آشفته چشم ها می بارد و تنش می میرد. قلبم گریست عشق آرام از میان آن چکید شیشه ام خالی ز آب و رنگ شد زندگی همچو دلم بی رنگ شد در میان آن کویر در میان شیشه ها رد پای خون دل بر جا بماند رد پای خاطره..... از من چه ماند رد آن لبخندها ، پیوندها رد آن دیروزها، آن روزها. دلم شکسته است و اشک می بارد هوا گرفته و چشم هایش نیست فقط به جا مانده از او رد پایی خیس دلم دلم کو .... او با خود برد تنم تنم به جا مانده اما کیست تنم ایستاده و نگاه می کند دلم دنبال آن رد پا می کند برف ها می آیند تکانم می دهند با نغمه های سپیدی صدایم می دهند داد میزنم برف ها یارم رفت عشق و سپیده و بهارم رفت باز برف ها می بارند اما یادش هست چشم ها " صدا" رد پایش هست.

| Design By : Night Skin |


