تبليغاتX
دیده ی بی تاب


دیده ی بی تاب

میخ بر دیوار دلم کوبیدو رفت

شاخه ی یاس دلم را چیدو رفت

اشک بر قاب نگاهم خشکید

دست در دست رقیب خندیدو رفت

خنجر خاطره ها تیز شدند

همه را بر دل من کوبیدو رفت

اشک هایم به هم زنجیر است

او همه زخم هایم دیدو رفت؟

باغچه ی عشق چه پر گل شده بود

همه بر داغ دلم خشکیدو رفت.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 20:34 توسط ابراهیم | |

پلک میزند ستاره ی دلم ......ماه روی من کجاست

ابرها میان منو او ............ دیوار بی انتهاست

هر شب به شوق دیدنش چشم باز میکنم

بال های دلم بستست...........پس او کجاست

هر فجر خورشید میکشدم به تیغ نور

نور گشته ام ز تیغ ..........ماه من کجاست. 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 20:27 توسط ابراهیم | |

برکه ی آرام من دیریست آشفتست.

لبهای سبز من دیریست پژمردست.

زمین چشمانم ز اشک سیرابست.

هوای دلم ز ابر بی تابست.

چه زود گذشت و چه دیر فهمیدم.

او به سویم آمدو عشق من تو را دیدم......

 

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 14:48 توسط ابراهیم | |

کوه ها جلوی آفتاب قد می کشند و سیاه را بر چهره ی روز می ریزند.

ماه آرام دل آسمان را تسخیر می کند و ابرها پیشانی ماه را می نوازند. چشم های آمان تک تک گشوده می شوندو می درخشند و من باز تنهابر روی صندلی چوبی پیر که با هر تکان ناله ی زوال سر می دهد به رخ ماه که در حوض دلم افتاده می نگرم.

باز تنهایم.............

باز شبست..........

و باز بی تابم.

خاطره ها آرام آرام میان تنم می دوندو به سرم تلنگر می زنند.

چشم هایم تلالوء چشم هایش را می بیند و دست هایم  گرمی دستانش را می خواند و من باز غرقم میان اشکانم.

نفسم میان راهروی گلو  گیر می کند و پنجه ی بغض ثانیه ثانیه قویتر می شود.....

مگر من چه خواستم که این نصیبم شد.

من دلم را به پاکی نگاه عشق سپردم و به سلام چشمانش تعظیم کردم .....

و نمی دانستم که او چه بی رحمست.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 17:47 توسط ابراهیم | |

نگاه

نگاه چه ساده می لغزد و عشق چه جدی سرا پایت را فرا می گیرد.

نگاه عشق را متولد میکند و شعله ی عشق فرایت میگیرد و بی چشم هایش چه زندگی بی معنیست. شیرین بود لحظه ی دیدار و زلالی چشمان عشق. اما گاهی دل ها زیبایی این زلالی را دوام نمی آورند.

مگر میشود این چنین راحت از کنار این هدیه ی الهی گذشت....

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 12:28 توسط ابراهیم | |

مرگ

عشق با مرگ گلاویز شده

عقل دست به خنجر برده

و دلم در ته آن کوچه ی بن بست بلند

چاک چاک نگاهی گشته

دست دل بر سر زخم

پای عقل بر سر دل

جانم آرام و روان می چکد از روزنه اش

تن عشق بی حس است

خاطره زرد شده

نفسش تنگ شده

و همه آدم ها ز پس پرده ی عقل مرا می خوانند

دست هایش خستست

موها آشفته

چشم ها می بارد

و تنش می میرد.

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 15:6 توسط ابراهیم | |

شیشه ی رویا شکست

قلبم گریست

عشق آرام از میان آن چکید

شیشه ام خالی ز آب و رنگ شد

زندگی همچو دلم بی رنگ شد

در میان آن کویر

در میان شیشه ها

رد پای خون دل بر جا بماند

رد پای خاطره..... از من چه ماند

رد آن لبخندها ، پیوندها

رد آن دیروزها، آن روزها.

 

نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 0:15 توسط ابراهیم | |

زمین سپید است و برف می بارد

دلم شکسته است و اشک می بارد                                                     

هوا گرفته و چشم هایش نیست

فقط به جا مانده از او رد پایی خیس

دلم دلم کو ....

او با خود برد

تنم تنم به جا مانده اما کیست

تنم ایستاده و نگاه می کندبرف

دلم دنبال آن رد پا می کند

برف ها می آیند تکانم می دهند

با نغمه های سپیدی صدایم می دهند

داد میزنم برف ها یارم رفت

عشق و سپیده و بهارم رفت

باز برف ها می بارند اما یادش هست

چشم ها " صدا" رد پایش هست. 

نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 22:39 توسط ابراهیم | |


Design By : Night Skin